چیلله قارپیزی دمنه یارپیزی – مقاله چیلله گئجه سی


چيلله (چلّه)

در ترکی يای يعنی کمان, چيلله نيز يعنی زه (در اينجا زه کمان) و نيز محل زه برای گذاشتن تير در موقع انداختن تير, (و نيز معناهايی که گفته خواهد شد), اوخ يعنی تير (تيرِ کمان).

در ترکی به تابستان نيز "يای" گفته می­شود. از اين رو وقتی گفته می­شود "يايين چيلله­سی" (تداعی کننده­ی کشيدگی نهايی کمان به هنگام انداختن تير) (چلّه­ی تابستان) يعنی نهايت و اوج کشيدگی تابستان که چهل و پنج روز رفته از تابستان است.

قيشين چيلله­سی (چلّه­ی زمستان) نيز به معنای کشيدگی نهايی سرما است که دو تا است يکی چهل روزه (بؤيوک چيلله) يکی بيست روزه (کيچيک چيلله). يعنی زمستان دوبار به اوج می­رسد.

چيلله گئجه­ (شب دارای کشيدگی نهايی) وقتی گفته می­شود "چيلله گئجه­سی" (شب چلّه) در واقع يعنی نهايت کشيدگی شب. ولی _تحت تأثير تفسيرهای رايج_ به معنای شروع چلّه­ی زمستان تلقی می­شود که البته اينگونه نيست.

اينکه چرا "چيلله" يا "چِلّه" که معنای "زه کمان" و "محل نشستن ته تير در کمان" و مآلا مفهوم نهايت کشيدگی را در مورد "بلندترين شب" , "شدت تابستان" و "شدت زمستان" (که دقيقا معادل “climax” _نقطه­ی اوج_ آمده از زبان­های يونانی و لاتين است) بايستی با عدد "چهل" توجيه و تفسير نمود کاری است که روشنفکران پرداخته­اند و خود نيز بايستی جوابگو باشند.

بدون هيچ ترديدی واژه­ی "چيلله" يا "چلّه" با واژه­ی ياد شده­ی “climax” از يک ريشه و منشأ می­باشد.

قبلا بحث شده که صدای (ل) دارای مفهوم "انتقال" می­باشد. نيز گفته شده که تکرار يک صدا مفهوم استمرارِ تکراریِ حرکت و عملی را دارد. پس "چيلله" يا "چلّه" دارای مفهومی است که در آن عمل انتقال به تکرار اتفاق می­افتد. درست مثل "پيلله" يا "پلّه" که در آن عمل انتقال و تکرار اتفاق می­افتد. اگر "چلّه" معنی "چهل لا" نيز داشته باشد آنوقت پرسيدنی است که اولا خود "چهل" از کجا آمده و دوم اينکه معنای "پلّه" چيست؟ منطقی است بپذيريم که "چهل" از "چيلله" حاصل شده است.

فقط فراموش نشود که اديبان منکر وجود تشديد نيز در فارسی شده­اند.

اما جان آيتو (John Ayto) اتيمولوژيست انگليسی واژه­ی “climax” را نهايتا از منشأ هندو اروپايی (kli-) می­داند. اولا شما اين مورد را با واژه­ی "چيلله" يا "چلّه" تطبيق دهيد خواهيد ديد که دقيقا دارای عناصر فونتيکی مشابهی هستند.

باز می­گويند که واژه­ی “lean” به معنی "تکيه دادن" نيز از همين ريشه است. متوجه می­شويد که چرا در "چيلله" يا "چلّه" مفهوم محل نشستن ته تير در کمان نيز مستتر است؟

"چيلله" اسمی است که از فعل "چيلمک" به معنای (زدنِ پرتابیِ توام با ضربه) ساخته شده است. در بازی "چيلينگ-آغاج" (الک-دولک) به زدن "چيلينگ" يا "چيليک" يا "چيليهْ" (دولک) با "آغاج" (چوبدستی) از اين فعل استفاده می­شود: "چيل گلسين!" (بزن بياد!)

"چيلينگ" نيز از اين فعل شاخته شده است.

"چيلمَک" اسم تلنگر شديد است که در آن ريگِ کوچکی بين پشت ناخن سبابه و نوک انگشت شست قرار گرفته و به شدت پرتاب می­شود. يا تلنگری که بر سطح آب _به نيت پخش کردن و افشاندن آب زده می­شود.

شکل ديگری از اين فعل نيز هست که "چيله­مَک" (افشاندن آب توأم با ضربه) است.

"پيلله" (پلّه) نيز از سيستم "چيلله" (چلّه) است, حتی به اين شکل: "پيلوو" (pilov) و "چيلوو" (çilov) [پُلو و چِلو] نيز از يک شيوه و سيستم توليد واژگان استفاده می­شود. آوردن اين مثال از آن جهت لازم بود تا در پيگيری سيستم واژگانی دچار سهو و لغزش نشويم. همانگونه که ملاحظه می­کنيد در فارسی مصوت­ها دچار تغيير شده: "پـُ" و "چـِ".

به مثال­های ديگری از اين دست (جهت مطالعه­ی بيشتر) دقت کنيد که چگونه سيستم ترکی ثابت است: چيلله (چلّه), پيلله (پلّه), شيلله (سيلی آبدار), سيلله (سيلی), گولـله (گولّه, گلوله), هؤرره, هوررا (نوعی غذای ساده­ی روستايی) شيررا (شيره), شوررا (احتمالا تبديل به "شوربا" شده), بلله (نانی که به صورت ساندويچ در می­آورند). . . "پيلته" (فتيله _[به خاطر وجود "ت" که علامت تعدی است] چيزی که به تدريج پايين آورده می­شود). "گلّه"ی فارسی نيز احتمالا از اين سيستم است که در اين صورت بايد از فعل "گلمک" (آمدن) "گلله" (هم-آمده) ايجاد شده باشد. کلله (کلّه), نيز واژه­ی عربی "قلّه" از اين مجموعه است که نشانگر قديمی بودن اين ساختار واژه ساز است.

 

"قارپيز" يئمه­ک! (هندوانه خوردن!) چرا در "چيلله گئجه­" قارپيز (هندوانه) خورده می­شود.

از اين مطلب در کتاب بعدی در بحث از گريز از تراژدی بازهم صحبت خواهد شد. ولی چون سخن از "چيلله گئجه" شد به نکته­ی بسيار مهم که مربوط به بحث ماست اشاره می­شود. اين نکته عبارت از اين است که اسم خوردنی مورد نظر در ارتباط با کاربرد اسطوره­ای که دارد دارای معناست.

بررسی نام­های "هندوانه" در اغلب زبان­های اين منطقه و اروپا نشان می­دهد که نام مورد استفاده در ترکی قابل استنادترين واژه در بررسی مفهومی نام اين صيفی است.

برای مثال در فارسی "هندوانه" (چيزی که "ره آوردی از هند" است), در انگليسی (water melon) (صيفیِ آبکی) گفته می­شود. ملاحظه می­کنيد که هر دو توضيحی هستند و معنای مستقيمی ندارند که رابطه­ی اسطوره­ای اين صيفی را با آن مورد بررسی قرار دهيم. در روسی арбуз  (arbuz)و در يونانی ικαρπούξ (karpozi) گفته می­شود و همانگونه که ملاحظه می­گردد از "قارپيز" ترکی مشتق شده­اند. در مغولی نيز داستان از همين قرار است:  tarbos آن هم همريشه با ترکی است.

حداقل می­توان چنين نتيجه گرفت که در اين محدوده­ی جغرافيايی واژه­ای که برای توجيه اسطوره­ای اين صيفی قابل استناد باشد غير از واژه­ی ترکی "قارپيز" وجود ندارد. دليل ديگر قابل استناد بودن نام ترکی آن _همانگونه که در فصل دو گفته شد_ وجود سيستم آوايی در دسته­بندی مقوله­ای پديده­هاست؛ در اين مورد صيفی­جات با دسته­بندی خود را داشتند: قوون, قاباق, قارپيز (شروع با "ق") يا خيرا, خيرچا, خيار (شروع با "خ")

 

رابطه­ی (8)

هارمونی آوايی:

در ترکی هارمونی مصوتی وجود دارد, يعنی مصوت­ها بنابر خصوصيات آواشناختی خود به دو دسته تقسيم می­شوند: (مصوت­های  a, ı, o, u با يکديگر و مصوت­های ə, e, i, ö, ü نيز با يکديگر به کار مي­روند.)

در ترکی هارمونی مصوتـصامت نيز وجود دارد, مثلا صدای "پ" با دسته­ی اول بالا و صدای "ب" با دسته­ی دوم بالا به کار می­رود. متأسفانه اين قانون امروزه در زبان استاندارد ترکی آذربايجانی رعايت نمی­شود. در واژه­های زير به دليل اينکه اين واژه­ها در قديم و طبق قاعده­ی طبيعی زبان ساخته شده­اند اين قاعده رعايت شده است.

 

برای معنا کردن واژه­ی "قارپيز" به سيستم زير توجه شود:

قارپيز

يارپيز

پيرپيز

تربيز

سه­بيز (تلفظ می­شود: سَـبيز)

جه­بيز (تلفظ می­شود: جَـبيز)

مؤبيز

بنابر قانون هارمونی آوايی در برخی _مثل, مؤبيز_ صدای /ب/ به /و/ تبديل شده. به شکلِ زير:

جه­ويز

مؤويز

 

اکنون ليست بالا را از نو مرور می­کنيم:

 

قارپيز (قار+ پيز _هندوانه)

        (قار: برف)

يارپيز (يار+ پيز _پونه)

        (يار: . . .)

پيرپيز (پير _با مصوت/ı/_ +پيز _نوعی بوته­ی معمولا خشک وحشی که همانند موهای خشک و وز وزی است_ + پيز)

       (پير: از "پيرتلاشيق: آشفته­ی ظاهری, به هم ريخته)

تربيز (تر+ بيز _خربزه, يکی از احتمال­های منشأ نام تبريز, خصوصا اينکه تبريز محل باغ و بستان بوده)

       (تر: ؟)

سه­بيز (سـَ + بيز _نام دهی در نزديکی ميانه, اين نام نيز به احتمال قريب به يقين مرتبط با موردی با منشأ گياهی است و معنای سبز و خرم هم می­تواند داشته باشد. در اين صورت "سبز" فارسی بايد از آن گرفته شده باشد.)

       (سـَ : ؟)

جه­ويز (گردو _من نمی­دانم اين واژه از ترکی به عربی رفته و آنگاه "جوز" شده يا برعکس از عربی آمده و در ترکی به شکل ساختار ترکی درآمده.)

        (جـَ : ؟)

مؤويز (مؤ + بيز _مويز)

        (مؤو: درخت انگور, تاک)

 همانگونه که ملاحظه می­شود پسوند "ـپيز" (يا "ـبيز" _بنابر هارمونی آوايی) پسوندی است که با مواردی از اسم­هايی با منشأ گياهی به کار می­رود (البته معتقد نيستم که صرفا در اين مورد به کار می­رود.)

اين بررسی و مرور رابطه­ی هندوانه را با "قار" (برف) محرز می­سازد. پس نگهداری "قارپيز" تا شروع زمستان (که از شب چلّه شروع می­شود) حلقه­ای از زنجيره­ی تفکر اسطوره­ای ماست و در اين حين نام "قارپيز" کاملا با مسما است.  

اسم خوردنی مورد نظر خود گويای کاربرد آن است. يعنی بايستی به فصل برف و يخ رسانده شود. (دليل تئوريک اين کار در کتاب سوم اين مجموعه ارائه خواهد شد.)

اما آيا واژه­ی "قارپيز" با "قار" صرفا دارای همين ارتباط است؟

در جواب اين سوال بايد گفته شود که مسأله کمی عميق­تر از اين ارتباط است. عيمق بودن مسأله به سيستمی برمی­گردد که واژگان اينچنينی را در بر می­گيرد:

 

قيش (زمستان)

قار (برف)

قاری (عجوزه)

قاريماق (پير شدن)

قارتيماق (پير شدگی بافت­های گياهی که توأم با سفت شدگی آن­ها است.)

قارغيش (نفرين)

قارغی (پيکان, نوک تير)

قارانات (شومی, نحوست)

قـادا (بلای شوم, مستولی شدگی فاجعه­بار بر کسی)

قيرماق (کشتار کردن)

قيزماق (گرم شدن)

قير وئرمک ("قر دادن" در قسمت ديگر اين فصل _مربوط به صدای "س"_ بازهم رقصيدن مطرح خواهد بود: "سينديرماق")

قوُرغو (طرح و توطعه “plot”)

قوْرخو (ترس)

قيشقيرماق (فرياد کشيدن شديد)

قوُدورماق (هار شدن)

قوُدوز (هار)

قانجيق (سگِ ماده, گرگِ ماده, کفتارِ ماده)

قوُربان (قربان)

قيرو (برفی که به شکل گِرد بوده و سفت است)

قاران (آخرين نوبت)

قيققی (آخرين نوبت)

قارپيز (هندوانه)

قيرميزی (قرمز)

قوُتلو (مبارک, خوش يمن)

. . . .

حالا معلوم می­شود که چرا اين واژه­ها دارای ارتباط سيستماتيک با يکديگر بوده و توجيه دقيق اسطوره­ای دارند.

در اسطوره شناسی و تفکر اسطوره­ای آذربايجان دو چله­ی زمستان دو خواهر پير (قاری) هستند. آن­ها با تکاندن پنبه­های "يورغان" (لحاف) خود "قار" (برف) می­ريزند.

يکی از ويژگی­های "قار" (برف) سفيدی آن و سفيدپوش کردن اشيا، و انسان­ها از بالاست. "قاری" (عجوزه, پيرزن) نيز از بالا دارای گيس­های سفيد می­باشد (گويی برف نشسته است.) پس آن قديم قديم­ها که گيس پيرزن­ها همچون برف از سرشان آويزان می­شده باعث ايجاد اين تفکر اسطوره­ای گشته است.

در اينجا توضيح مختصری داده شود که در آن گذشته­های دور طول ميانگين عمر و يا انتظار عمری (life expectancy) آنقدر بالا نبوده که موی سراسر سفيد يک زن به کرات در منظر ديد مردم باشد. تصور بر اين است که در آن گذشته­های خيلی خيلی دور پيدا شدنی از اين دست بايستی هم غيرعادی بوده باشد. (گويا زمانی "انتظار عمر" 18 سال بوده که اگر با انتظار عمری کنونی که در پاره­ای از کشورها حتی بالاتر از 80 سال است مقايسه شود آنوقت مطلب مشخص­تر می­شود.)

اما واژه­ی "قارغی" چيست؟

"قارغی" يعنی پيکان و يا نوکِ تير. اينجاست که مجبور هستيم به "چيلله"­ها (چله)های زمستان رجوع کنيم و توجه داشته باشيم که "چيلله" يعنی کشيدگی نهايی کمان و در اينجا يعنی کشيدگی نهايی کمان سرما. پس تير يا پيکانی که از کمان "قاری" در می­آيد بايد که نامش "قارغی" باشد. جالب اينکه "قارغيماق" (نفرين کردن) و "قارغيش" به معنای "نفرين" است کاری که "قاری"ـها مرتب انجام می­دهند.

حالا فعل "قارغيماق" (نفرين کردن) را با "قارغی" (پيکان) مقابله کنيد تا سيستم­مند بودن مجموعه­ی تفکر اسطوره­ای خود را بيشتر نشان دهد.

نقطه­ی مقابل "قارغيش" (نفرين) مفهوم "آلقيش" (تحسين و دعا) قرار دارد که در قسمت "آلما" مطرح شد.

حالا می­توان دقت داشت که ارتباط "قارپيز" صرفا با "قار" (برف) نيست بلکه ارتباط با مجموعه­ای دارد که يک مجموعه­ی اسطوره­ای است و واژگان مرتبطه پيوستگی سيستماتيک دارند. حتی نام اين فصل "قيش" (زمستان), الهه­های آن "قاری", اسلحه­های آن "قار" (برف), "قارغی" (تير), "قارغيش" (نفرين), "قادا" (بلای نحس) در نتيجه "قيرغين" (کشتار). . . و  دست آخر چيزی که بر اين نحوست, شگون و يمنِ خوش می­آورد يعنی "قارپيز" (هندوانه).

من دقيقا نتوانسته­ام مفهوم "قيش" را پيدا کنم منتها می­توان صداهای آن را تحليل مفهومی کرد:

“q” : قطعيت, اشتقاق

“ı”: پايين

“ş”: مورد مرتبط شونده 

پس "قيش" پديده­ای است که ارتباط شديدا قاطعانه­ی تهديد کننده دارد.

با همين روش مفهوم "قار" (برف):

“q” : قطعيت, اشتقاق

“a”: بالا

“r”: حرکت

 

پس "قار" پديده­ای است که رفتار اشتقاقی قاطع از بالا دارد.

"قاری" يعنی ايجاد کننده­ی اين وضعيتی که "قار" و "قيش" است يعنی چيزی مثل "الهه" و يا "رب­النوع".

ناگفته معلوم است که "قاری" يا "قَری" در فرهنگ غرب همان "فِری" (fairy) و در فارسی "پری" است. منتها با وضعيتی که در سيستم واژگانی است معلوم است که منبع و منشأ از کجاست.

حالا اين سوال می­تواند مطرح شود که آيا "قاری" نقطه­ی مقابل "تاری" (تانری) نيست؟ به اين معنا, همانگونه که "تانری" ايجاد کننده­ی "تان" يا "دان" است آيا "قاری" نيز می­تواند به مفهوم ايجاد کننده­ی "قار" باشد. ظاهرا که استنباطی است منطقی و دليلی بر عليه آن به ذهن نمی­رسد.

مفهوم "قارپيز" به احتمال زياد به خاطر وجود صدای مرکب "پ" در هجای دوم يعنی "پيز" (که صداهای "م", "ب", "و" از آن صدای مرکب "پ" قابل حصول است) می­تواند مفهومی معادل نفی کننده­­ی "ـمز" داشته باشد. پس مفهوم "قارپيز" می­تواند خنثی کننده­ی شدت و شرارت "قار" باشد.

از اينجاست که مفهوم "قيرميزی" (قرمز) به دست می­آيد که نفی کننده­ی بدی و نحوست است.

 

رابطه­ی (9)

      از لحاظ مفهومی صدای "ز" معنای متقابل و يا عکس نسبت به صدای "ر" ايجاد می­کند, مثل:

يارماق ← يازماق

                                    يوْرماق ← يوْزماق

 

در ادامه­ی همين بحث می­توانيد "قيرماق" (کشتار کردن), به واژه­ی "قيزماق" (گرم شدن) توجه کنيد که ابتدائا مفهوم "کشتار" از زمستان حاصل شده است و نقطه­ی مقابل آن "قيزماق" (گرم شدن) است. واقعا هم در مقابل چنين فاجعه­ای بايستی که خنثی کننده­ی "شر" از تابستان به زمستان نگهداری شود.

راستی اين واژه­ی "قيرماق" (کشتار کردن) و در پی آن "قيريلماق" (کشتار شدن) کی و تحت چه شرايطی بار آمده است. چه شومی و شرارت­هايی از چه نوع زمستان­های سختی باعث ايجاد چنين واژگانی با چنين بار اسطوره­ای گشته است؟ چه حسرتی نسبت به سرخی و گرمای تابستان احساس می­شده است که اينگونه در انبارهای کاه _در لابلای کاه_ اقدام به نگهداری هندوانه می­کرده­اند؟ و آن­هايی که موفق به نگهداری آن تا شب چله می­شدند تکه­های کوچکی از آن را به در و همسايه و اطرافيان می­دادند.

برررررر!!!!!  چه زمستان­هايی!

نتيجه­ی بررسی آوايیـمفهومی واژگان ترکی نشان از زمستان­ها و سرماهای وحشتناک, شوم, غدّار و کشتار کننده دارد. اين حوادث تفکر اسطوره­ای خود را نيز بار آورده است.

بحث هنوز به پايان نرسيده است. در مبحث "گريز از تراژدی" باز هم از اين مورد صحبت خواهد شد (کتاب 3). 

در زمستان دو تا چله وجود دارد. يعنی شدت سرما در دو اوج مطرح است. اين­ها دو خواهر هستند. "بؤيوک باجی­نين چيلله­سی" (چله­ی خواهر بزرگه) يا "بؤيوک چيلله" (چله بزرگه) و "کيچيک باجی­نين چيلله­سی" (چله­ی خواهر کوچکه).

هر دوی آن­ها کمان می­کشند منتها کمانی که خواهر کوچکه می­کشد به دليل کشيده­گی فوق­العاده زياد و در نتيجه هم آمدگی دو سر کمان به همديگر از عرض کمان کم می­شود ولی شدت کشيدگی بسيار زياد است. اين را از غضب خواهر کوچکه و از طعنه­ی او به خواهر بزرگه در پايان چله بزرگ می­توان دريافت:

"گلدين نئيله­دين! گلين­لرين الين خميرده, قاری­لارين الين هيزه­ده قوُروتدون!"

(آمدی مگر چکار کردی! مگه تونستی دست عروس­ها را در هنگام خميرگيری, دست پير زن­ها را در داخل خمره بخشکانی!)

اين گفته­ها را به صورت سوال مطرح نمی­کند بلکه به اين مضمون طعنه می­زند که "تو نتوانستی! پس بايست و تماشا کن که من چگونه اين کارها را انجام خواهم داد!"

خواهر بزرگه در جواب به ساده لوحی خواهر کوچکه می­خندد و می­گويد: "گئت کی عؤمرون آز اولار, سنين دالين ياز اوْلار!" (برو که عمرت کوتاه است و پشت سرت هم بهاره!) يعنی عمر تو و شرايط به تو اجازه­ی اين حرف­ها را نخواهد داد.

می­دانيم که "سو" به معنای "لشگر" است. حالا سوال منطقی­ای که پيش می­آيد اين است: آيا "سويوق" يعنی "سرما" و "سو" به معنای "لشگر" از يک واقعيت ايجاد نشده­اند؟

احتمال دارد واژه­های "سؤز" (حرف, کلام), سؤيله­مک (بيان کردن), سؤيمه­ک, سؤگمه­ک (فحش دادن _مورد بحث در فصل يک) نيز از اين منبع حاصل شده باشد و ده­ها احتمال ديگر که منتظر تحقيق و بررسی است. موارد زير می­تواند ويژگی­های يک "قاری" (عجوزه­ی رب­النوع سرما) در تقابل با آسمان يا نيکی باشد:

سو (لشگر)

سويوق (سرما) (اين همه ترکيب "لشگر سرما" در ادبيات از کجاست؟)

سؤز (حرف, کلام)

سؤيله­مک (بيان کردن, گفتن)

سؤيمه­ک (فحش دادن)

سوسماق (دم فرو بستن)

سؤکمه­ک (شکافتن _مخصوصا شکافتن لحاف جهت ريختن پنبه­های آن يعنی "برف")

سپمه­ک (افشاندن)

سووورماق (افشاندن و به دست باد سپردن)

سپه­لمک (افشاندن به صورت پخش و پلا)

سوٍلنمه­ک (گشتن ظاهرا بی­هدف سگسانان و گربه­سانان ولی در اصل دارای نيت. از ديد اسطوره­ای گستن­های گرگ و عجوزه)

سينديرماق (شکستن, رقص _رقصِ خاصی که حرکت­هايش گويی در نتيجه­ی جابجايی محل اتصال اندام­ها صورت می­پذيرد. نوعی رقص هيجانی عجوزه)

سوٍرگون (تبعيد)

سئل (سيل)

سيريق چکمه­ک ("سيريق" نوعی دوختن است مخصوصا دوختن لحاف! "سيريق چکمه­ک" يعنی "دمار از روزگارِ کسی در آوردن" همانگونه که ملاحظه می­شود از يک واژه­ی مربوط به "زن"­ها و "دوختن لحاف" استفاده می­شود.)

. . . . . .

و در ادامه­ی لغات بالا, من نمی­توانم به جارو سوار شدن عجوزه­ها در تفکر اروپا و يا بهتر انگليسی­ها و, نتيجتا, به واژه­های مرتبط ترکی با آن قضيه فکر نکنم:

       سوٍپورمک (جارو کردن), سوٍپورگه (جارو), سوٍرمک (راندن)

 

حالا با توجه به رابطه­ی (3) می­توانيد حدس بزنيد که چگونه می­بايد فعل "قورماق" (برپا داشتن و ساختن) از اين منبع واژگانی می­تواند حاصل شده باشد, از آن نيز واژه­ی "قورغو" (طرح و توطئه).

در اينجا به بند هفتادم از منظومه­ی "حيدربابايا سالام" شهريار دقت کنيد که چگونه از اين واژگان استفاده می­کند:

بير سوْروشون بوُ قارغينميش فلکدن

نـه ايستيـيير بوُ قـوُردوغـو کلکـدن

دئيـنه کئچيرت اوُ لدوزلاری الکـدن

قوْی تؤکولسون بوُ يئر اوٍزو داغيلسين

بوُ شئيطانليق قوُرغوسو بير ييغيلسين

 

(آخر بپرسيد از اين فلک نفرين شده)

(چه نيتی داره از اين کلکی که سوار کرده)

(بگو: الک بکن اين ستاره­ها را)

(بذار پر بريزه, پخش بشه روی اين زمين)

(بلکه اين طرح و توطئه­ی شيطانی برچيده بشه)

 

سوالی ديگری که مطرح می­شود اين است: آيا واژه­ی "قارا" (سياه) نيز از اين مجموعه و از "قار" ايجاد شده. (در کتاب بعدی بحث خواهد شد و اگر جواب مثبت باشد بايد گفته شود که توليد واژگان دارای منطقی عميق­تر و دارای بارِ تفکر اسطوره­ای است, و اين تفکر دارای ساختار است.)

 

قـادا (بلای شوم, مستولی شدگی فاجعه­بار بر کسی)

"قادا" نيز _با توجه به معنايی که دارد_ بايستی از اين منبع باشد. همين واژه را تجزيه­ی مفهومی می­کنيم:

 

"ق": قطعيت, اشتقاق

"آ" : بالا, از بالا

"د": قطعيتِ حادث شدگی شديد

"آ": بالا, از بالا

 

و . . . . بسياری موارد ديگر!

 

اگر به 2 ليست­ جداگانه­ی لغت­ها توجه کنيد اولين چيزی که توجه شمارا جلب خواهد کرد دو صدای "ق" و "س" خواهد بود. بيبازهم اگر دقت کنيد خواهيد ديد لغت­هايی که با صدای "ق" شروع می­شوند شتر دارای قدرت و بزرگی هستند در صورتيکه لغت­هايی که با صدای "س" شروع می­گردند دارای مفهوم منفی­تر هستند. حالا با دانستن اينکه رنگ "قيرميزی" در زمستان رنگ مبارکی است که با صدای "ق" شروع می­شود می­توان رنگی را که با صدای "س" شروع می­شود نيز شناسايی کرد: "ساری" (زرد).

اين رنگ در ترکی درست رنگ منفی در مقابل سرخی رنگ قرمز است. به مثال زير در اين مورد توجه کنيد:

قيرميزی

ساری

سارالا سارالا قالماقدان قيزارا قيزارا اؤلمه­ک ياخشی دير!

(به سرخ رويی مردن بهتر از زرد رو زيستن است!)

 

"قورد" و "قاری" (گرگ و عجوزه)

همانگونه که در پايان ليست واژه­های دارای "ق" مرتبط با "قيش", "قار" و "قاری" ديديد همه­ی واژه­های شروع شونده با صدای "ق" دارای بار منفی نيستند, بلکه برخی ضد آن هم هستند. يکی از اين موارد "قورد" (گرگ) است. حالا به رابطه­ی "قورد" با اين مجموعه می­پردازيم.

همه می­دانيم گرگ از چله­ی زمستان جدايی ناپذير است. حالا در زير به چند مورد از باورهای فولکلوريک آذربايجانی را در مورد گرگ مرور کنيم تا وجود گرگ را در اين مجموعه بهتر بررسی کرده باشيم:

 

-قورد چيلله­ده آدام اتينه يئريک­لر! (در چله گرگ ويار به گوشت انسان پيدا می­کند!)

-قوردون اوٍزو موٍبارک دير! (ديدار گرگ مبارک و خوش يمن است!)

-قوردنان قيامته قالماق! (با گرگ به قيامت ماندن!)

-دوٍنيانين آخيرينا بير قورد قالاجاق بير ده بير قاری! (به آخر دنيا يک گرگ خواهد ماند و يک عجوزه!)

_قورد او قارينی يئيه­جک! (گرگ آن عجوزه را خواهد خورد!)

 

وقتی چله از راه می­رسد ويار گرگ­ها به گوشت انسان شروع می­شود. باور مردم بر اين است که گرگ گوشت انسان نمی­خورد ولی در چله ويار اين کار را پيدا می­کند. در حقيقت او به دنبال عجوزه است و آخرالامر نيز او را می­خورد.

عملا گرگ در حکومت "قاری" (عجوزه­) موجودی است که در دلِ سوز و سرما با او می­ستيزد. او چنان به دنبال عجوزه­ است که اگر اين عجوزه همه­ی دنيا را هم به نابودی بکشاند و همانگونه که خواست اوست به آخر دنيا تنهای تنها هم که مانده باشد باز هم از دست گرگ رهايی نخواهد داشت و در نهايت گرگ او را خواهد خورد. از اين رو است که ديدار گرگ مبارک است. گرگ دشمنِ دشمن­های طبيعت و انسان است.

بالاخره انسان گرفتار عجوزه می­شود!

در آخرين شب مشترک بين چله­ی کوچک و "بايرام آيی" (ماه عيد) _شبی که از نيمه­ی آن به بعد زمين دارای نفس می­شود_ "کوٍردوغلو" که از آسياب بر می­گشت گرفتار "کوٍردوغلو کوٍله­يی" (کولاکِ کوردوغلو) می­شود و در زير برف مدفون می­گردد. او _بعد از نيمه­ی شب_ در زير برف­ها از نفس­های زمين گرم شده و از مرگ رهايی می­يابد. معنای اين رهايی اين است که "قاری" سمبل انجماد زمين بوده که با آمدن نفس به زمين کارش به پايان می­رسد. يک احتمال ضعيف نيز اين است که در پايان کارِ عجوزه که توأم با به پايان رسيدن ويار گرگ است گرگ با خوردن او و نه انسان ويار خود را فرو نشانده باشد. از اين رو, جان سالم بدر بردن انسان و ورود زنده به "بايرام آيی" (ماه عيد) که مبارک است از يک سو با دخالت "قورد" و از سوی ديگر با دميدن نفسِ زمين امکان پذير می­گردد.

از آن پس "لشگر سرما" تا دم عيد که مهلت سرماست "قيريق قوشون کيمی" (همچون لشگر داغون شده­ای) سرخود می­ماند ولی دست از جان انسان برنمی­دارد..

از اين به بعد ديگر عجوزه­ای در کار نيست و گرگ نيز ويار ندارد ولی سرما هنوز به پايان نرسيده است. "وعده يئلی" يا "بايرام يئلی" ("باد بشارت دهنده" يا "باد عيد") اگر هم بوزد و مژده­ی نزديک شدن بهار را هم بدهد چون انسان جزو "حرام گوشتان" است هنوز از دست "سويوغون سويو" (لشگر سرما) که بدون عجوزه سرخود مانده است, رها نشده (در فصل چهار.)

برای انسان پايان سرما زمانی است که از خطِ مرزی آتش بگذرد و "سويوغون سويو" (لشگر سرما) آن سوی مرز گرمای آتش بماند _ايلين "سون چرشمبه­سی!" (آخرين چهارشنبه­ی سال!)

 

يکبار ديگر جارو سوار شدن قاری (عجوزه) را مطرح کرده و واژه­ی sweep (جارو کردن) را باواژه­ی ترکی süpürmək (جارو کردن) در ترکی مقايسه می­کنيم. نکته­ی مهم در اينجا است که در "آخير چرشمبه" (چهارشنبه­ی آخر سال) جارويی را آتش زده و پرتاب می­کنند. با اين کار, درواقع, قدرت مانور "قاری" را از بين می­برند.

 

اما هنوز حرف ما تمام نشده. هنوز سوال­های زيادی به ذهن می­رسد که قابل تأمل و بررسی و پاسخ­گويی است.

سوال اين است: چرا بايد ايجاد کننده اين همه توفان و مرگ و به دنبال هلاک انسان بودن از سوی "قاری" که يک زن است صورت گيرد؟

اولا بايد گفته شود که برای زن اگر واژه­ی منفی "قاری" وجود دارد با همين صدا يعنی "ق" لغت "قادين" نيز وجود دارد که واژه­ی محترمی است و اين علاوه بر واژه­های ديگری مثل واژه­ی "آرواد" است. جواب اين سوال اصلا در تقابل زن ومرد نيست. راز اين نکته در تقابل گروه "ق" با گروه "س" نهفته است.

اول اين نکته را در نظر بگيريم که طبق اسطوره­ها اين "گرگ ماده" است که با شير دادن خود جان جد ترک­ها را نجات می­دهد. پس ماده­ای از يکسو انسان را نجات می­دهد از سويی نيز ماده­ای ديگر بدنبال ستاندن جان انسان است.

جهت باز کردن گره اين معما از تقابل دو صدای "ق" و "س" استفاده می­کنيم. گفته شد که صدای "ق" دارای قدرت و بزرگی است و اسم "قورد" نيز با اين صدا شروع می­شود. از سوی ديگر آن کدام حيوانی است که رل منفی دارد و احتمالا نامش با "س" شروع می­گردد؟

در جواب بايد گفت که اين حيوان جز "سار" حيوان ديگری نيست که درنده و لاشخور باشد. "سار" عموما به حيوانِ لاشخورگفته می­شود. پس "سار" يک واژه­ی مرکب (complex) است و شامل حيوانات لاشخور می­گردد. صفت­های ياد شده نيز فقط در کرکس, کفتار, گورکن. . . يافت می­شود. تصور کنيد که در آن گذشته­های دور لاشه­ی مرده­ی انسان­های غار نشين چگونه طعمه­ی کرکس و کفتار می­شده است. به اين دو مثال نيز توجه کنيد:

"آسلان يئرينه سار اَيله­شيب" (جای شير, "سار" جلوس کرده!)

"سار داييم اولماسايدی چرگووو جوٍتو گؤوه چکرديم!" (("سار" اگر دايی من نبود جفتِ چهارـگاو [گاوهای شخم زننده­ی چهارتايی] را به آسمان می­کشيدم!)  

در ضمن اين رابطه را نيز در ذهن داشته باشيد:

آ.س                      س.آ

آس(لان)                 سا(ر)

شير                    لاشخور

 

در پديده­ی مورد بحث ما به احتمال زياد "سار" همان "کفتار است. دليل قاطع برای اين گفته علاوه بر نام آن, رهبريت داشتن "ماده"ی اين حيوان بر گروه کفتاران است. بله, در بين کفتارها اين ماده­ی برتر است که بقيه را رهبری می­کند. ديگر اينکه دو تا بودن "قاری"ها به صورت دو خواهر نيز نشانه­ی قدرت يافتن گروهی کفتارها در نبردهاست.

پس مطلب روشن­تر می­گردد. اينهمه لغتی که مرتبط با مطلب مورد نظر ماست و با صدای "س" شروع می­شود دارای يک ماهيت اسطوره­ای مرگ و زندگی انسانی است. يک دور ديگر اين لغات را مقايسه کنيد: 

                              قورد             سار

                              قيرميزی        ساری

(اينکه واژه­ی "قيرميزی" اصالتا ترکی است يانه اهميتی ندارد چرا که اين لغت در سيستم يک مجموعه­ی آوايیـمفهومی درست جا افتاده و دارای عملکرد منطبق با مجموعه است.)

سپس لغات زير را مرور کنيد که چگونه با ويژگی­های "سار" (کفتار) متناسب است:

         سوٍمسونمه­ک (گشتن­های ظاهرا بی­هدف سگسانان و گربه­سانان)

         سيرتيق (پر رو)

سينسيتمه­ک (جانداری را کلافه کردن و مستأصل ساختن _کاری که کفتارها حتی با درنده­ای همچون شير نيز انجام داده و او را می­خورند.)

 سارساقلاماق (حرف­های بی­سر و ته زدن­های بی­پايان, توجه داشته باشيم که کفتارها در حرکت­های گروهی خود مرتب صداهای زير _همانند انسان_ در می­آورند که پايانی ندارد.)

          سارسيتماق (متزلزل ساختن, مستأصل کردن, عاجز کردن که حتی شير را مستأصل کرده از پای در می­آورند.)

          ساواشماق (جنگيدن)

          سوج (گناه)

          سانجماق (نيش زدن, نشاندن چيزهايی مثل تير و نيزه)

          سانجی (درد تيز و درونی مثل درد استخوان­ودندان, دل­درد, درد زايمان)

           . . . . .

نتيجه می­گيريم که در اين مورد "قاری" مظهر مادگی "سار" (کفتار) است. 

    

اينجاست که متوجه می­شويم چرا زنانِ "قره­چی" (کولی) آلت تناسلی کفتار ماده را به زنان می­فروشند تا با نگهداشتن آن دارای قدرت و نفوذ کلام باشند.

 

صحبت از مجموعه­ی واژگانی شد که با صدای (س) شروع می­شوند. نيز به ارتباط "سو" (لشگر) با "سويوق" (سرما) در اين مجموعه اشاره شد. حالا گفتنی است که “sow” در انگليسی به معنای "خوک ماده" است. منشأ اين لغت به “su-” می­رسد که از آن واژه­ی يونانی “hus” (خوک) حاصل شده که مؤنث آن “húaina” (خوک ماده) است. از همين لغت اخير واژه­ی “hyena” (کفتار) ايجاد شده است. جالب اينجاست که گويا در پارسی باستان "هايِنا" به معنی "لشگر" بوده است.

تا اينجا متوجه شديم که دو حوزه­ی مفهومی (يکی با صدای "ق" و ديگری با صدای "س") تشکيل شده است. نکته­ی مهمی که در اين بين وجود دارد "ساز" عاشيق"ها چه "ساز" ناميده شود چه "قوپوز" با اين دو حوزه­ی مفهومی مرتبط است. به لغات زير دقت کنيد:

قورد (گرگ)

قيرميزی (قرمز)

(حتما اين گفته را شنيده­ايد: "موبارک قيرميزی اولار!" _رنگ "مبارک" قرمز است. "مبارک" در مورد قرمز گفته می­شود.)

قارپيز (هندوانه _که قرمز رنگ است.)

قوْر (جرقه­ی آتش), قيزماق (گرم شدن)

قوْرقود (بزرگترين عاشيق در اسطوره­های آذربايجان)

قوْپوز (ساز عاشيق­ها)   

دقت در واژه­های بالا بازهم نشان می­دهدکه درگيری با سرما در شکل­گيری بسياری جنبه­های تفکری اسطوره­ای ما نقش داشته است. جالب است بدانيم که از شروع زمان "آيينـشايين­ليق" (آسودگی) يعنی بعد از برداشت خرمن و حادثه­ی "سونای" تا "بايرام" (عيد) زمانی است که عروسی­ها برگزار می­شد و عاشيق­ها مرتبا "ساز" می­زدند.

اما واژه­ی "ساز"!

قبلا از رابطه­ی بين صدای "ر" و "ز" صحبت شده است _در صحبت از "يارماق" و "يازماق", "يورماق" و "يوزماق". در اين حالت­ها صدای "ز" وضعيتی متفاوت نسبت به صدای "ر" ايجاد می­کند. در اينجا نيز اينگونه است و می­توانيد اين امر را در مورد "سار" و "ساز" نيز مقايسه کنيد.

"ساز" (به معنی "سالم") در مقابل "سار" (کفتار _موجودی که عليه جان انسان است) بسيار قابل تأمل است. پس "ساز" عاشيق­ها نيز در اين رابطه­ی اسطوره­ای است که نام يافته است. فراموش نکنيم:

 

                  قوُرماق (ساختن, برپا داشتن)

                  سازالماق (بهبود يافتن, از نزاری در آمدن)

                  سازلاماق (روبراه کردن)

                  سازيدن و ساختن (در فارسی)

 

حالا با توجه به "رابطه­ی (3) متوجه خواهيم شد که چرا "سازالماق" (بهبود يافتن) [مفهوم  مثبت] و "سوْزالماق" (حالت نزار يافتن) [مفهوم منفی] دارد.

و يا "قارپيز ساری ساماندا ساخلانار!" (هندوانه در کاه زرد نگهداشته می­شود!) که به اندازه­ی کافی خود گوياست و نيازی به توضيح بيشتر ندارد.

 

توضيح در مورد نقش گرگ:

گويا گرگ نخستين حيوانی است که اهلی گشته و نسل سگ­ها از آن­ها حاصل شده است. به اين خاطر, گرگ در دوران شکارگری نقش بسيار برجسته­ای در کمک به انسان داشته است. از اين رو نيز طبيعی است که توتم شده باشد.

Bir cavab yazın

Sistemə daxil olmaq üçün məlumatlarınızı daxil edin və ya ikonlardan birinə tıklayın:

WordPress.com Loqosu

WordPress.com hesabınızdan istifadə edərək şərh edirsinz. Çıxış / Dəyişdir )

Twitter rəsmi

Twitter hesabınızdan istifadə edərək şərh edirsinz. Çıxış / Dəyişdir )

Facebook fotosu

Facebook hesabınızdan istifadə edərək şərh edirsinz. Çıxış / Dəyişdir )

Google+ foto

Google+ hesabınızdan istifadə edərək şərh edirsinz. Çıxış / Dəyişdir )

%s qoşulma

%d bloqqer bunu bəyənir: